داستان ارسالی یکی از شرکت‌کنندگان در مسابقه داستان‌نویسی «اردیبهشت»

داستانی که می‌خوانید، از بین داستان‌های ارسال‌شده برای سومین دوره مسابقه داستان‌نویسی «اردیبهشت» با موضوع «چمدان من» بود. این داستان با فضای تخیلی خود، روایتی بود از سرگردانی فرزندان مستقل‌شده از سازمان بهزیستی و نیاز آنها به تشکل‌های مردم‌نهادی همچون روشنای امید. امیدواریم آن را بخوانید و از خواندن آن لذت ببرید. لازم به‌ذکر است این داستان از سوی هیئت داوران جزء داستان‌های برگزیده انتخاب نشد. باسپاس از نویسنده داستان «چمدان چرم جونیور» که احساس خود را درباره روشنای امید با تصویرسازی زیبای خود با ما به‌اشتراک گذاشت.

چمدان چرم جونیور

فرزانه دامنی گل
دانشجوی دکتری شیمی معدنی
از بیرجند

آسمون ابری شده بود.

تیر چراغ‌برق گفت: «اوضات میزونه؟»

چمدون چرم به‌زحمت حرکتی به خودش داد و پهلوش از شدت درد، تیر کشید.

چمدون نفس عمیقی کشید و گفت: «عالی‌ام.»

تیر چراغ‌برق پوزخند زد و گفت: «صدات که اینو نشون نمی‌ده، با گوشای خودم شنیدم که یکی از اون مردا می‌گفت با چاقو، عمیق‌تر ببرش، این‌جوری خیلی زنده نمی‌مونی…»

چمدون چرم زیرلب گفت: «تا موقعی که صاحبم برگرده، مقاومت می‌کنم… آخه یه‌چیز خیلی باارزش داخلم داره…»

چمدون گفت: «هوا داره تاریک می‌شه، چراغاتو روشن می‌کنی؟ می‌خوام وقتی دنبالم میاد… راحت پیدام کنه…»

تیر چراغ‌برق: «دلت خوشه‌ها… واقعاً فک کردی میاد دنبالت! عمراً دیگه سراغی ازت بگیره… تو هم الکی جلوی دزدا مقاومت کردی… با زبون خوش، زیپاتو باز می‌کردی تا تیکه‌پارت نکنن…»

چمدون زمزمه کرد: «من می‌دونم، اون میاد…»

تیر چراغ‌برق گفت: «از صداهای دوروبر فهمیدم مردم جمع شدن و بردنش بیمارستان… حتی اگه شانس بیاره و زنده مونده باشه… چرا باید دنبال یه چمدون درب‌وداغون بیاد… یه چمدون نو بخره که براش به‌صرفه‌تره…»

چمدون سرفه کرد و گفت: «چرا ان‌قدر زبونت تلخ و گزنده‌‌ست؟»

تیر چراغ‌برق‌: «سرمام که خوردی… عمراً تا صبح دووم بیاری…»

داستان ارسالی یکی از شرکت‌کنندگان در مسابقه داستان‌نویسی «اردیبهشت»

چمدون نفس عمیقی کشید: «تا وقتی‌که امانتیشو بهش برگردونم، زنده می‌مونم…»

تیر چراغ‌برق کنجکاو شد و گفت: «حالا مگه چی داخلت هست؟»

چمدون: «یه‌چیز خیلی مهم…»

تیر چراغ‌برق پوزخند زد و گفت: «فقط داری بلوف می‌زنی…»

چمدون: «راستی… نمی‌خوای چراغاتو روشن کنی؟!»

یه سگ لنگان‌لنگان، رد شد و گفت: «کوره…»

چمدون: «چی؟!»

سگ گفت: «این تیر برقو می‌گم… کوره… چشاش نمی‌بینن…»

تیر چراغ‌برق داد زد و گفت: «گورتو گم کن، سگ ولگرد…»

سگ بهش محل نداد و گفت: «همیشه همینه… بداخلاق و عبوس. چون به هیچ دردی نمی‌خوره…»

تیر چراغ‌برق عصبانی شد و سیماشو تکون داد و گفت: «از اینجا برو… وگرنه با سیمام خفه‌ات می‌کنم…

سگ در حین دورشدن گفت: «هیچ‌کاری ازت برنمیاد…»

تیر چراغ‌برق چندتا جرقه زد…

چمدون با صدای ضعیفی گفت: «هی… رفیق… آروم باش…»

تیر چراغ‌برق داد زد و گفت: «من رفیقت نیستم…»

و چندتا جرقه زد…

جرقه‌ها روی چرم قهوه‌ای چمدون فرود اومدن و خاموش می‌شدن…

چمدون گفت: «خواهش می‌کنم آروم باش! اگه به عصبانیتت ادامه بدی، بازم جرقه می‌زنی… اون‌وقت ممکنه بسوزم…»

تیر چراغ‌برق نفس عمیقی کشید…

چمدون گفت: «چند وقته؟»

تیر چراغ‌برق گفت: «به تو هیچ ربطی نداره… الان واسه چی کنجکاوی! می‌خوای مسخره‌ام کنی؟»

چمدون گفت: «فقط می‌خوام با هم حرف بزنیم… چون داره خوابم می‌بره… اگه چشامو ببندم… دیگه هیچ‌وقت بیدار نمی‌شم… من می‌خوام اومدنشو ببینم…»

تیر چراغ‌برق گفت: «چرا ان‌قدر دوسش داری؟»

چمدون گفت: «چون من تنها یادگاری هستم که از باباش داره… وقتی بدنیا اومد… خانواده‌اش اونو همراه من، جلوی در بهزیستی گذاشتن… توی تموم این سال‌ها من کنارش بودم و قد کشیدنشو دیدم… از وقتی که 3سالش بود و تلاش می‌کرد منو دنبال خودش بکشه… تا الان که با قدرت یه دست، بلندم می‌کنه…»

تیر چراغ‌برق گفت: «چند سالشه؟»

داستان ارسالی یکی از شرکت‌کنندگان در مسابقه داستان‌نویسی «اردیبهشت»

تیر چراغ‌برق بغضشو فرو برد و گفت: «17 سالش شده… مردی شده واسه خودش… باید ببینیش… خیلی خوش‌تیپه…»

تیر چراغ‌برق کلافه گفت: «باید بهم یادآوری کنی که نمی‌بینم؟»

چمدون گفت: «حواسم نبود، دوست من… بذار راجع بهش برات بگم… پسرم خیلی خوش‌قیافه است… چشماش به آبی اقیانوس‌هاست… قدوبالاش مثل درخت سرو بلند و کشیده است… لبخندش به گرمی آفتاب وسط تابستونه و قلب یخ‌زده هر آدمیو آب می‌کنه…»

سگ کنار چمدون نشست و گفت: «از کجا اومدین؟ کجا داشتین می‌رفتین؟»

تیر چراغ‌برق گفت: «فضولو بردن جهنم… گفت هیزمش تره… چرا عین قاشق نَشُسته می‌پری وسط حرفامون؟»

سگ واق‌واق کرد و گفت: «با تو نبودم که…»

رعدوبرق وحشتناکی زد… تیر چراغ‌برق لرزید و سگ بلند شد و واق‌واق کرد…

بارون شدیدی شروع شد…

تیر چراغ‌برق گفت: «همینو کم داشتیم.»

سگ قهوه‌ای گفت: «هی… چمدون… چشاتو باز کن…»

تیر چراغ‌برق گفت: «باید حتماً به چشماش اشاره کنی؟»

سگ قهوه‌ای گفت: «وقتی چشماش بسته‌ان… به دهنش اشاره کنم؟»

تیر چراغ‌برق گفت: «چشه؟ چرا حرف نمی‌زنه؟»

سگ گفت: «اوووی… بیدار شو.»

تیر چراغ‌برق گفت: «جون به جونت کنن، یه سگ خیابونی هستی… بلد نیستی باهاش چجوری حرف بزنی… طرف اصیله… چمدون چرم اصله… با خانواده است… مثل رفیقای ولگردت نیست…»

سگ گفت: «جناب چمدان… چشمان‌تان را باز می‌فرمایید؟ ببخشید… چشمان‌تان را می‌گشایید؟»

چمدون نیم لای چشماشو باز کرد و گفت: «می‌تونی ببریم کنار دیوار؟ از قسمتی که پاره شدم، آب داره داخلم نفوذ می‌کنه… یه‌سری برگه مهم داخلمه که نباید خیس بشن.»

سگ قهوه‌ای گفت: «به‌روی چشم…»

و گوشه چمدونو کشید. چمدون ناله‌ای کرد و شکافش بیشتر شد…

تیر چراغ‌برق داد زد و گفت: «چیکارش کردی؟ گفت بِکِشیش… نه‌اینکه بُکُشیش…»

سگ دستپاچه و عصبی گفت: «ای بابا… خواستیم ثواب کنیم… کباب شدیم…»

چمدون گفت: «از قسمت پایینم بگیر…»

سگ گفت: عجب گیری کردیم… باز دادت نره تو هوا… اصن اگه دو تیکه شدی، نفله شدی چی… اون‌وقت من چجوری ثابت کنم که خودت دستور مرگتو صادر کردی!»

چمدون لباشو رو هم فشار داد و گفت: «یکی از چرخ‌هام کنده شده… ولی چرخ سمت راستم هنوز سالمه… از همون قسمت منو بگیر.»

سگ گفت: «باشه…»

نفس عمیقی کشید.

چرخ پایین چمدون رو گرفت و کشید.

چراغ‌برق گفت: «این ولگرده راست می‌گه… از کجا داشتین می‌اومدین‌؟»

سگ گفت‌: «ان‌قدر بهم نگو ولگرد… بعدشم اومدن مهم نیست… هرکی یه گذشته‌ای داره… مهم آینده است… اینکه کجا داشتین می‌رفتین؟»

چمدون گفت: «نکته جالبی گفتی… خوشم اومد.»

سگ گفت: من یه‌مدت کمک‌دست نگهبان یه مدرسه بودم… وقتایی که شیفت نداشتم، می‌رفتم کنار کلاسا و به درسا گوش می‌دادم… حیف که بیرونم کردن… می‌خواستم به درسم ادامه بدم…»

تیر چراغ‌برق گفت: «ادامه می‌دادی که چی بشه؟»

سگ گفت: «اون‌جوری می‌تونستم یه‌کار ثابت پیدا کنم… اون‌وقت دیگه نگران پیداکردن غذا نبودم…»

سگ گفت: «از خودتون بگو…»

چمدون گفت: «ما از بهزیستی یکی از شهرستانا میاییم… امیرعلی رؤیاهای بزرگی داره… یه مؤسسه هست که گفته بهمون کمک می‌کنه…»

سگ گفت: «چه مؤسسه‌ای؟»

چمدون گفت: «راستش صاحبم می‌خواد فوتبالیست شه… آدرس اون مؤسسه هنوز داخلمه… امیدوارم خیس نشده باشه…»

تیر چراغ‌برق گفت: «پس اون چیزای باارزش همون آدرسه؟»

چمدون گفت: «آره… تنها امیدمون همون‌جاست… اسمشم روشنای امیده…»

سگ گفت: «کاش ما سگا هم همچین جایی داشتیم…»

چمدون با صدای ضعیفی گفت: «اسمت چیه؟»

سگ گفت: «من اسمی ندارم…»

تیرچراغ‌برق گفت: «اسم خودت چیه؟»

چمدون: «اسمم جونیوره.»

سگ ذوق‌زده شد وگفت: «اوووو… چه اسم خفنی!»

و بلند خندید. سگ دید چشمای چمدون بسته است. خم شد و گوشش رو روی چمدون گذاشت. قلبش ضعیف می‌زد.

سگ نگاهشو بالا داد و گفت: «حالش خیلی بده.» و چشماش مملو از اشک شد.

همین‌موقع یه ماشین زیر تیر چراغ‌برق بتنی‌ای که 30متر باهاشون فاصله داشت، ایستاد و یه‌نفر ازش پیاده شد.  سگ نگاهشو بالا داد و گفت: «فکر کنم صاحب چمدونه. اون تیر برقو با تو اشتباه گرفته.»

چمدون با چشمای بسته ناله می‌کرد.

امیرعلی در ماشینو باز کرد تا سوار بشه.

تیر چراغ‌برق داد زد و گفت: «نروووو!»

داستان ارسالی یکی از شرکت‌کنندگان در مسابقه داستان‌نویسی «اردیبهشت»

سگ نفس‌نفس زد و یهو شروع به دویدن سمت پسر کرد.

امیر‌علی سوار ماشین شد.

ماشین می‌خواست حرکت کنه که سگ خودشو رسوند و جلوی ماشین ایستاد و شروع به واق‌واق کرد.

راننده گفت: «شانس آوردی زودتر سوار شدی.»

امیرعلی به سگ نگاه کرد و گفت: «سگ بیچاره… زیر بارون مونده…»

راننده گفت: «وحشیه.»

و راه افتاد.

سگ با تمام قدرت کنار پنجره می‌دویید.

امیرعلی بهش نگاه می‌کرد.

یهو گفت: «نگه‌دار… لطفا نگه‌دار…»

راننده نگه داشت.

امیر‌علی شیشه رو کشید پایین.

راننده داد زد و گفت: «خطرناکه!»

سگ روی پاهاش وایستاد و خودشو به پنجره گرفت… امیرعلی سر سگ رو نوازش کرد…

سگ سر آستین امیرعلی رو گرفت.

امیرعلی گفت: «انگار می‌خواد یه‌چیزی بهم بگه!»

راننده گفت: «من وقت واسه این مسخره‌بازیا ندارم.»

امیرعلی به سگ نگاه کرد و گفت: «شاید اتفاقی برای خانواده‌اش افتاده.»

و از ماشین پیاده شد.

امیرعلی جلوی سگ خم شد و نشست.

یه دستش باندپیچی شده بود. سگ به چشمای آبی امیرعلی نگاه کرد.

به خودش اومد و دوباره واق‌واق کرد… امیرعلی به انتهای تاریک خیابون نگاه کرد و گفت: «چی می‌خوایی بهم بگی؟»

لنگان‌لنگان چندقدمی سمت تاریکی برداشت.

اما مردد شد و گفت: «ممکنه بازم اون دزدا توی تاریکی جا کرده باشن.»

تیر چراغ‌برق بلند گفت: «بیارش!»

سگ واق‌واق کرد و گفت: «از تاریکی وحشت کرده.»

تیر چراغ‌برق چند نفس عمیق کشید و انرژیشو آزاد کرد و از شدت درد، داد بلندی کشید و همه‌جا روشن شد.

بدنه بتنی‌اش می‌لرزید.

سگ روی پاهاش وایستاد و با ناباوری شروع به واق‌واق کرد.

امیرعلی به سگ و چراغای تیر بتنی نگاه کرد و گفت: «چه اتفاقی داره میفته؟!»

و لنگان‌لنگان سمت تیر برق رفت. وقتی نزدیک‌تر شد، چمدون چرم قهوه‌ای رو زیرش دید.

از خوشحالی فریاد زد : «جونیوووور!»

و سمتش دویید.

جونیور چشم‌هاشو باز کرد و پسری رو دید که زیر بارون همراه یه سگ، لنگان‌لنگان سمتش میاد.

قطره‌های بارون زیر نور چراغای تیر برق می‌درخشیدن، انگار از آسمون طلا می‌بارید.

چمدون سرشو بلند کرد و به تیر برق بتنی نگاه کرد و گفت: «تو از پسش براومدی!»

تیر برق نفس عمیقی کشید و گفت: «خوشحالم که زنده‌ای…»

امیرعلی خودشو رو زمین انداخت و جونیور رو که تا نصفه پر از آب شده بود، توی بغلش گرفت و گریه‌کنان گفت: «فکر می‌کردم از دستت دادم.»

به شکاف عمیق بدنه جونیور نگاه کرد. با ملایمت برعکسش کرد و آب داخلشو خالی کرد.

رمز یکی از جیبای مخفی جونیورو زد و بازش کرد.

برگه آدرس مؤسسه در کمال ناباوری خشک بود، توی جیب کتش گذاشتش.

چمدون نفس عمیقی کشید. وظیفه‌شو به‌اتمام رسونده بود.

سگ نگاهشو بالا داد و گفت: «تاحالا چراغایی به این روشنی ندیده بودم.»

تیر چراغ‌برق لبخند کجی زد و گفت: «من که بهت گفته بودم پرنورترین چراغا رو بین تمام تیر برقا دارم.»

امیرعلی روی زخم بدنه چمدون با ملایمت دست کشید و گفت: «نگران نباش، خوب می‌شی، می‌برم تعمیرت کنن.»

چمدونو با ملایمت تو بغل گرفت.

دستشو روی بدنه بتنی تیر چراغ‌برق کشید.

امیرعلی به سگ نگاه کرد.

دستشو روی سر سگ کشید و گفت: «اگه می‌خوایی، باهام بیا مؤسسه روشنای امید. مطمئنم از داشتن همچین سگ باهوش و بامزه‌ای استقبال می‌کنن.»

توی فکر رفت و گفت: «بیا دنبالم.»

چمدون بلند گفت: «ممنونم ازت تیر چراغ‌برق.»

تیر چراغ‌برق گفت: «دیدار باهات بهترین اتفاق زندگیم بود.»

امیرعلی در حالی‌که چمدونو تو بغل گرفته بود، سمت خیابون اصلی می‌رفت.

امیر‌علی برگشت و به سگ گفت: «نمی‌خوایی بیایی؟»

تیر چراغ‌برق سعی کرد احساساتشو کنترل کنه و گفت: «چرا معطلی؟ باهاشون برو، این بزرگ‌ترین فرصت زندگیته…»

سگ با صدای بغض‌داری گفت: «ولی…تو تنها می‌مونی…»

تیر برق چراغاشو تکون داد و گفت: «من الان دیگه همه‌جا رو می‌بینم، رفیق. ممنونم که تمام این مدت که مثل چشمام بودی و اتفاقاتو بهم می‌گفتی… تازه نمی‌ری که برنگردی…»

سگ واق‌واق کرد و گفت: «یه‌روزایی جیم می‌شم و میام دیدنت…»

تیر چراغ‌برق گفت: «از دیدنت خوشحال می‌شم.»

سگ به احترام تیر چراغ‌برق سرشو خم کرد و واق‌واق کرد.

تیر چراغ‌برق زیر لب گفت: «موفق باشی!»

امیرعلی گفت: «زود باش، تدی.»

سگ پارس کرد و دوان‌دوان خودشو بهشون رسوند.

تیر چراغ‌برق به‌رفتن شون نگاه می‌کرد.

بیشتر بخوانید
روایت افتخار در اختتامیه‌ای متفاوت
آیین پایانی دومین دوره مسابقه داستان‌نویسی «اردیبهشت»

متن ارسالی نویسنده همراه داستان

«با سلام و احترام خدمت شما عزیزان

در ابتدا بهتون بابت این مؤسسه فوق‌العاده و اهداف انسان‌دوستانه‌تون تبریک می‌گم. بدون‌شک دنیا نیاز به وجود انسان‌های خوش‌قلب و نازنینی مانند شما داره. روش آشنایی من به‌این شکل بوده که دوستم در بیرجند گل‌فروشی داره و یک آقاپسر جوون 18ساله نزد ایشان کار می‌کنه. بسیار پسر مؤدب و محترمی هستن. دوستم به من گفتن که این آقا در بهزیستی بزرگ شدن و الان دارن در گل‌فروشی کار می‌کنن و کنارش درس هم می‌خونن.

من بهشون گفتم کاش مؤسسه و جایی بود که بهش کمک می‌کردن.

و دوستم اسم مؤسسه روشنای امید رو آوردن و گفتن این آقاپسر هنوز به مؤسسه شما مراجعه نکرده، ولی این مؤسسه کمک‌های زیادی به این عزیزان می‌کنه… من تحت‌تأثیر قرار گرفتم و همون‌شب پیجتونو فالو کردم و از این طریق یه‌روز متوجه شدم مسابقه داستانویسی دارین و به یاری خداوند قسمت شد که شرکت کنم.

از خداوند می‌خوام بهتون سلامتی و تندرستی ببخشه.

شما چشم امید عزیزان زیادی هستین.

تن‌تون سالم و کارتون پر برکت!

با احترام

فرزانه دامنی گل»

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید!