وقت روشنایی | خانه اول
هنوز اثاثیهاش کامل نشده بود. جلوی در ورودی نشست، زیرِ آیفون و پذیرایی را زیرنظر گرفت. یک مبل سهنفره و میز جلوی مبل. یک تلویزیون که باید روبروی مبل نصب میشد و هنوز دستش نرسیده بود. ته پذیرایی آشپزخانه اوپن بود که باید بالای پیشخانش چند لامپ نصب میکرد، و نوری که روزها از درگاه اتاقخواب میتوانست تمام خانه را روشن کند.
بطری آب را از کنارش برداشت و در حدی که لبهایش را خیس کند، روی دهانش نگه داشت. پاهایش را دراز کرد و کش داد. ماهیچههای ساقش کوفته شده بود. صدای کارگرها که یخچال را از پلهها بالا میآوردند، و بهزبانی محلی صحبت میکردند، نزدیک میشد. بلند شد که سر راهشان نباشد. «مراقب باشین نخوره به در!»
یخچال با احتیاط از درگاه رد شد. فقط پای یکی از کارگرها به بطری آب خورد و برگشت. موزاییک خیس شد. «عیبی نداره! فقط مراقب باش سُر نخوری.» سهنفری با هم یخچال را توی آشپزخانه کوچک جا دادند. وقتی پول کارگرها را کارتبهکارت کرد، موقع رفتن یکیشان گفت: «بیستوچهار ساعت صبر کن، بعد بزن به برق.» و رفتند.
دوباره جلوی در نشست. پاهایش را دراز کرد. دستش را روی موزاییک خیس کشید. دوستش نداشت. موکت را ترجیح میداد. در همان حالت، گوشیاش را از جیبش درآورد، از همان زاویه عکسی گرفت و در چت جیپیتی بارگذاری کرد. برایش نوشت: «میخوام برای این پذیرایی یک رنگ موکت پیشنهاد بدی که به فضا و اثاثیهام بخوره.»



