آخرین جرعه آب
روزها تا دیروقت خواب بود. گاهی 12، گاهی 2 و حتی گاهی 4 بعدازظهر از خواب بیدار میشد. تا بهقول خودش مغزش بالا بیاید، میشد 7 عصر و لباس میپوشید تا برود دنبال چندصدهزار تومان پول. دیگر به قسطهایش فکر نمیکرد، دیگر به اجارهخانه فکر نمیکرد؛ میدانست با کار بیستوچهار ساعته هم نمیتواند از پس این هزینهها بربیاید. فقط چندصدهزار تومان تا بتواند آبی بنوشد و غذایی یکوعدهای بخورد.
ساعت 2 صبح، ماشین را بالای پل نگه داشت. بزرگراهی که از زیر پل رد میشد، خالی از رفتوآمد بود. شبها که خیابانها خلوت میشد، چند دقیقهای به خودش استراحت میداد. بطری آب را لاجرعه نوشید و نفس بلند و عمیقی کشید. بادی که توی صورتش میخورد، لذتبخش بود. تاکسی زردی از زیر پایش رد شد؛ حتی چراغهای زیبای بزرگراه هم نتوانستند تاکسی را زیبا کنند. ته بطری را برگرداند و چند قطره آب ته بطری پرت شد کف بزرگراه. تا آخرین قطره صبر کرد، بطری را با صدای بلندی مچاله کرد و انداخت پایین.



