وقت روشنایی | نخ گمشده
همیشه چشمهایش قرمز بود. برخلاف خیلیها، هیچوقت چای دوست نداشت و قهوه میخواست. درد شببیداری و سوزنزدن، بستهبندی محصولات خانگی و لیف و اسکاچبافتن را بوکشیدن قهوه تازهدم کم میکرد و بعد، آرامآرام با جرعههای بزرگ و کوچکش برای روزی که تازه شروع شده تجدیدقوا میکرد.
ته قهوه فنجان را چرخاند و یکنفس سرکشید. نگاهی به کیسهها انداخت. یکی از دمپاییهای روفروشی را که روی جامدادیها افتاده بود، گذاشت پایین کیسه. دستش را که بیرون میکشید، چند تار نخ را احساس کرد. نخها را گرفت و متوجه شد نخ یکی از جامدادیهاست که دررفته. آن را درآورد و جامدادی دیگری را دید که زیپش خوب دوخته نشده. آن را هم درآورد و هردو را روی میز جلوی پایش، کنار دمپاییای که دم صبح از خستگی خوابش برده و ناتمام مانده بود، گذاشت.
کیسه را برداشت و وقتی میخواست از خانه خارج شود، دخترش را دید که از خواب بیدار شده و نگاهش میکند. نگاهی به دو پسرش کرد که هنوز کنار خواهرشان خواب بودند. لبخندی به دخترش زد، در خانه را آرام باز کرد و از خانه خارج شد.



