روایت مدیرعامل روشنای امید از روزهای
نهم اسفند
با شروع اسفند، در بنیاد در حال آمادهسازی اقلام گوناگونی برای داوطلبان و فرزندان بودیم. امسال تصمیم داشتیم بهمناسبت نوروز پکهای یادبودی به داوطلبان روشنا بدهیم و تهیه آن را برعهده یکی از فرزندان گذاشته بودیم. علاوه بر آن، با هماهنگیهای صورتگرفته با یکی دو سازمان، بستههای معیشتی فرزندان را دریافت کرده بودیم تا در اسرع وقت به آنها برسانیم.
از تعداد دویست بستهای که قرار بود تحویل بگیریم، تا روز نهم اسفند، تعداد ۱۰۰ بسته به دفتر بنیاد ارسال شده بود. علاوه بر این، یکی از خیرین هم پذیرفته بود دویست مرغ برای فرزندان تهیه کند که همانروز صدتا از آنها را آماده کرد و با فرزندان تماس گرفتیم که تا ساعت ۲ به دفتر بیایند و بستههای خود را برای ماه مبارک دریافت کنند.
حدود ساعت ۹.۳۰ صبح بود که به بیت حمله شد و وضعیت واقعا ترسناک شده بود. سریعا همگی از دفتر خارج شدیم. از آنجا که موقعیت دفتر به بیت بسیار نزدیک است، همه دچار وحشت شده بودیم و حتی یکی از کارکنان بهشدت دچار حمله عصبی شده بود که خانم عباسی زحمت کشیدند و سریع با خودروی شخصیشان او را با خود برد.
دهم اسفند
قرار بود یکی از خیرین خانه روشنا با دخترها شیرینی نخودچی درست کنند. آنها کار خود را با وجود شرایط پیشآمده شروع کردند و حدود هفتهشت جعبه شیرینی هم درست کردند.
من همراه خانم لطفی و خانم فرقدان به این فکر میکردیم که برای بچهها چه تصمیمی بگیریم و چگونه ساماندهیشان کنیم. در جنگ دوازدهروزه تصمیم گرفته بودیم مربیها، بچهها را با خود به خانه ببرند و اینگونه هم امنیت بچهها تضمین میشد و هم برای مربیها راحتتر بود، چون کار شیفتی باعث میشد علاوه بر اضطراب نگهداری از بچهها، نگران خانواده خودشان هم باشند. با بهزیستی طرح موضوع شد و آنها قبول کردند برای مربیها طرح میزبان بگیریم. از طرفی خانوادههایی هم که از قوه قضاییه حکم داشتند، آمدند و فرزندانشان را همراه خود بردند. به دو سهتا از خانوادهها هم که مشکلات اقتصادی بیشتری داشتند، بستههای غذایی کاملی داده شد.
خانم لطفی هم در این روز با بچههایی که مجرد و تنها بودند تماس گرفت و احوالپرسی کرد. چندتایی از آنها را که جای مناسبی نداشتند، جابهجا کردیم و به وضعیتشان رسیدگی شد.
یازده اسفند
انفجارها و بمباران شهر بیشتر شد. مربیها برای شیفتشان نگران بودند و با همکاری بهزیستی اعطای طرح میزبان به مربیان تسریع شد. مربیها هم از این طرح استقبال کردند و هرکدام بسته به وسعشان، یک، دو و حتی یکی از آنها سهتا از بچهها را با خود بردند. یکی دوتا از مربیها که میخواستند از تهران خارج شوند، بیمه شدند.
دوتا از دخترها که تازه به خانه روشنا آمده بودند، کمی اذیت شده بودند و یکی از مربیها نگهداریشان را پذیرفت و خانه روشنا تخلیه شد. تا امروز خانم فرقدان، که یکی از دخترها را هم با خودش برده، روزانه پیگیر وضعیت تکتک فرزندان خانه روشنا بوده.
دوازدهم اسفند
در خانه با برخی از حامیان برای صحبت درباره مسائل مالی تماس گرفتم. با چندتا از فرزندان تماس گرفتم و احوالپرسی کردم. با خانم لطفی صحبت کردم که او هم با چندتا از فرزندان صحبت کرده بود. ازطریق خانم فرقدان هم پیگیر وضعیت دختران خانه روشنا شدم.
سیزدهم اسفند
حملات مجدد و بسیار سنگینتر به بیت شد. خانم لطفی، که محل زندگیاش نزدیک بیت است، صبح اول وقت همراه خانواده از تهران خارج شدند.
با آقای مقدم تماس گرفتم که اگر میخواهند بروند دفتر، من هم بروم تا به وضعیت بستههای فرزندان رسیدگی کنم. بخش زیادی از فرزندان به بستهها نیاز مبرمی داشتند و باید زودتر به آنها رسیدگی میشد.
ساعت ۹.۳۰ صبح با آقای مقدم قرار گذاشتم. وضعیت کوچه اصلا مناسب نبود. از سمت خیابان فلسطین کلا عبورومرور را بسته بودند. از سمت ولیعصر، با محافظان صحبت کردم و وضعیت را برایشان توضیح دادم که ده دقیقه فرصت دادند بروم و برگردم.
در دفتر، شیشههای اتاقها کاملا شکسته بود ولی یخچالها مشکلی نداشتند. اوضاع خیلی مناسب نبود و فقط پردهها را کشیدم که خاک کمتری وارد شود، خرماها را در یخچال گذاشتم و کمی بستهها را جابجا کردم که در معرض آفتاب نباشند.
موقع برگشت، با محافظهای سر کوچه دوباره صحبت کردم ولی گفتند اینجا وضعیت قرمز است و چندان روی خوشی نشان ندادند. با آقای عبدی تماس گرفتم و مشورت کردم. گفتند تهران هستند و شاید بتوانند وانتی بیاورند که بستهها را از دفتر خارج کنیم.
چهاردهم اسفند
طی تماسی که با خانم فرقدان داشتم، به من گفتند دو خواهری که تازه به خانه روشنا آمدهاند، بهخاطر شرایط جنگ دجار اضطراب شدید شدهاند و مربی را کمی اذیت کرده بودند. این دو خواهر که یکی ۴ و یکی ۱۰ساله هستند، مدام میخواستند با پدرشان صحبت کنند و بروند پیش او. پدرشان هم با خانم فرقدان صحبت کرده بود و ادعا میکرد شرایط را برای حضور دخترهایش مناسب کرده.
با خانم فرقدان قراری با پدر دخترها در شیرخوارگاه شبیر و با حضور خود آقای نصیری گذاشتیم. وقتی پدر را دیدیم، با وجود ادعایش در ترک مواد، متوجه شدیم دو ماه پیش آزمایشش مثبت بوده و اصلا صلاح نبود بچهها پیش پدرشان بروند. از طرفی هم نمیخواستم شرایط برای مربیمان بدتر از این شود، ضمن اینکه منطقه زندگیاش شاهد بمبارانهای زیادی بود.
با خانم اعتمادسعید که کارهای فرزندخواندگی را انجام میدهد، تماس گرفتم.
سپس با خانم فرقدان به خانه روشنا برگشتیم و کمی موادغذایی موجود را بررسی و جداسازی کردیم که در صورت لزوم در دسترس باشند.
هنوز یکساعت نشده بود که با من تماس گرفتند که خانوادهای پیدا شده و بچهها را بیاورید اختیاریه. بهزیستی قبول نکرد و گفت ابتدا بیایید شبیر. با آقای ابوفاضلی رفتیم و کارها سریع انجام شد و به اختیاریه ارجاع شد.
آقای عبدی حفاظی را که برای در کوچه تهیه کرده بودیم، رنگ میکرد. مربی دو دخترمان را به خانه روشنا آورد و رفتیم اختیاریه.
فردی که میخواست دخترها را ببرد، خانمی حدودا سیساله و بسیار شریف بود. خودش صاحب فرزند بود و به ما اطمینان داد نگران نباشیم. میخواست دخترها را با خودش به دماوند ببرد.
از سوی دیگر با پدر دخترها هم صحبت کردیم و ازش خواستیم با فرزندانش صحبت کند و به آنها اطمینان دهد بعد از جنگ میآید و آنها را با خودش میبرد.
موقع برگشت، داوطلبی که با بچهها شیرینی درست کرده بود، تماس گرفت و گفت من تهرانم، اگر خمیرهایی را که با بچهها درست کردیم به من برسانید، بقیهاش را هم خودم درست میکنم. برگشتم به خانه روشنا و همراه آقای ابوفاضلی خمیرها و باقی وسایل را به خانه داوطلبمان رساندم.
در پایان این روز، خوشحال بودم که دو دخترمان با گرمی نزد آن خانواده رفتند و حال خوبی هم داشتند.
پانزدهم اسفند
امروز با چندتا از پرسنل تماس گرفتم و بابت زحماتی که برای بچهها میکشند، از آنها تشکر کردم. برای تامین مسائل مالی هم با چندتا از خیرین تماس گرفتم.
شانزدهم اسفند
به مرکز آموزشی، نزد آقای مینایی رفتم و با او و ایلیا عیدیهای کارکنان را محاسبه کردیم و فلشهای عیدی را از آنها گرفتم. شب پیش به انبار نفت حمله شد و هوا بهشدت آلوده بود. با چندتا از همکارها که در آن مناطق زندگی میکنند، تماس گرفتم و احوالپرسی کردم.
هفدهم اسفند
تصمیم گرفتم عیدیها را واریز کنم. چندینجا گشتم تا شعبه کشیکی را پیدا کردم که بسیار شلوغ بود. برای حقوق پرسنل هم یکی از شعب بانک ملت را پیدا کردم. وقتی رسیدم شعبه، باران اسیدی شروع شده بود ولی خوشحال بودم که دستکم این کار مهم انجام شده بود.
هجدهم اسفند
دوباره برای حقوق پرسنل، بعدازظهر حدود ساعت ۲ پیش آقای مینایی رفتم و تا نزدیک افطار این کار طول کشید. ولی لیست حقوقها بسته شد. خانم عباسی بهخاطر بیماری پدرشان در دسترس نبودند و این لطف بزرگ را آقای مینایی با ایلیا برای ما انجام دادند. وضعیت بمباران امروز بسیار وحشتناک بود. با بچهها تماس گرفتم و با کمک خانم لطفی چندنفر را موفق شدیم جابهجا کنیم.
نوزدهم اسفند
امروز هم بمباران خیلی شدید بود. به دوتا شعبه بانکهای ملت و رفاه رفتم و موفق شدم حقوق اسفندماه پرسنل را واریز کنم.
بعد از آن، در جلسه شبکه ملی شرکت کردم که درباره شرایط سازمانهای مردمنهاد در این روزها بود. جلسه خوبی بود و تشکلها از تجربیاتشان گفتند.
بیستم اسفند
با تعدادی از حامیان تماس گرفتم و احوالپرسی کردم. خانم قربانوند شیرینیها را آماده کرده بودند و قرار شد برای خانم رسولی بفرستند که آنها را در تاک بگذارد. با خانم فرقدان صحبت کردم و وضعیت دخترها را پیگیر شدم.
در خبرها صحبت از تخلیه منیریه شده بود. دوتا از دخترهای ترخیصی خانه روشنا را که در این منطقه زندگی میکنند، با هماهنگی خانم فرقدان به دفتر خانه روشنا منتقل کردیم.
بیستویک اسفند
با دوتا از حامیان خارج از کشور تماس گرفتم و قولهایی برای کمک دادند. امروز بیشتر به احوالپرسی گذشت.
بیستودو اسفند
با آقای عبدی برای جابجایی بستهها صحبت کردم و با خانم لطفی برای هماهنگی با بچهها برای دریافت بستهها تماس گرفتم.
بیستوسه اسفند
آقای عبدی موفق نشده بود وانت تهیه کند و با آقای کرابی تماس گرفتم که به دفتر برویم و برای بچههایی که در مضیقه بودند، بسته بفرستیم. با پنجتا از بچهها تماس گرفتم و اسنپ گرفتیم که بستهها را به بچهها برسانیم. برای مرغها با خیر گرامی تماس گرفتم و برای فردا، روز یکشنبه هماهنگ کردم. چندتا از پسرها خودشان آمدند و بستههایشان را گرفتند. حال و روحیهشان خیلی خوب بود و از اینکه روشنای امید را خانه خودشان میدانستند خیلی خوشحال شدم.
بیستوچهارم اسفند
آقای عبدی وانت را تهیه کرد و به دفتر آمد. با محافظها که صحبت کردم، گفتند با مسئولیت خودتان، فقط دو نفر میتوانید بروید و بستهها را هم باید بیاورید سر کوچه و در وانت بگذارید. آقای عبدی و آقای مرادی بستههای سنگین را باید در آسانسور میگذاشتند و از آنجا تا سر کوچه میبردند تا بار وانت کنند. حدود چهار ساعت این کار طول کشید. در این بین با یکی دیگر از بچهها هم تماس گرفتم بیاید و بستهاش را ببرد.
بستهها را به خانه روشنا بردیم و آنجا دوباره وانت را خالی کردند. سپس با خانم لطفی تماس گرفتم تا با بچهها برای دریافت بستهها هماهنگ کند.
بیستوپنج اسفند
برای پرینت حساب به بانک رفاه رفتم تا برای یارانهها به بهزیستی ارائه بدهم. به خانم گیتینژاد سر زدم و تعدادی بن برای ارزاق بچهها به من دادند. ساعت ۱.۳۰ با خانم لطفی که از اردبیل برمیگشت، هماهنگ کردم که بخشی از بستهها را به بچهها بدهیم. خیری که قول مرغ هم داده بود، قرار شد ۱۵۰ مرغ را در این روز بفرستد.
ساعت ۱۲ بود که میدان شهدا و خیابان پیروزی بمباران شد و همه راهها بسته بود. خانم نیکفر و بچههای کارگاه پوشاک با من تماس گرفتند و گفتند شما نیا، ما بستهها را توزیع میکنیم ولی بهسختی درنهایت موفق شدم خودم را به خانه روشنا برسانم.
با تمام بچهها صحبت کردم و از حالشان پرسیدم. خوشحال بودند و تشکر میکردند که در این شرایط فراموششان نکردیم. چندساعتی را با بچهها گذراندیم و سپس برای بیمه مسئولیت داوطلبان با آقای عابدینی تماس گرفتم و کارها را انجام دادم.
بیستوشش اسفند
برای پرداخت بیمه پرسنل با خانمها لطفی و عباسی تماس گرفتم. با خانم شجاعی در مشهد تماس گرفتم. برای بستههای بچههای مشهد فقط توانستیم خرما و قند و شکر بفرستیم ولی خانم شجاعی حدود چهارده میلیون تومان ماکارونی و رب و گوجه خریده بود و بهاضافه هر بچه یک مرغ که هزینه خریدش را یکی از خیرین تهران داده بود.
بیستوهفت اسفند
دوتا مصاحبه با دوتا مربی داشتیم که برای سال آینده نیاز داریم. یکی را پذیرفتیم که سال آینده آزمایشی بیاید.
با خانم لطفی برای کارهای بانکی به بانک رفتیم و آقای بنیهاشمی هم برای تحویل ماشینی که قبلتر کارهایش را انجام داده بودیم، رفتند.
سپس به دفتر رفتیم. بستههای خرما را در یخچال گذاشتیم، روی کامپیوترهای اتاقهایی را که شیشهشان شکسته بود، پوشاندیم. مدارک مهم را برداشتیم.
دوباره به خانم گیتینژاد سر زدم که بخشی از بنها را آماده کرده بود و از ایشان گرفتم و برای خانم فرقدان فرستادم. آقای مقدم برای دخترهای خانه روشنا شیرینی سفارش داده بودند که هماهنگ کردیم و برایشان فرستادند.
بیستوهشت اسفند
یکی از دخترها که بستهاش را نگرفته بود، با هماهنگی با سرایدار خانه روشنا، به مرکز رفته و بسته خود را تحویل گرفت.
خانم عباسی هم با دورکاری، کارهای بیمه را انجام دادند و تسویههای سال ۱۴۰۴ بهاتمام رسید.
بیستونهم اسفند
بهخاطر شدت بمبارانها، با خانم فرقدان صحبت کردم و تصمیم گرفتیم دخترهای خانه روشنا را زودتر از تهران خارج کنیم. یکی از مربیان که سهتا از دخترها همراهش بودند، به شمال و منزل یکی از اقوامشان رفته بودند. با هماهنگیهای انجامشده، قرار شد دخترها از یکشنبه دوم، به سفر بروند.
اول فروردین
خانم فرقدان با خانوادههایی که فرزندانشان با آنها بودند تماس گرفت و از آنها خواست دخترها برای سفر تا روز شنبه به خانه روشنا برگردند. تمام بچهها قرار شد برگردند، جز دو خواهری که با طرح میزبان نزد خانوادهای رفته بودند.
با خانم فرقدان وسایل را آماده کردیم تا در سفر دچار مشکلی نشوند. دخترهای خانه روشنا خوشحال بودند بابت سفر و روحیه خوبی داشتند.
دوم فروردین
یکشنبه، خانم فرقدان از ساعت ۹ در خانه روشنا بود. بچهها یکییکی میآمدند و آماده میشدند. روز قبل به یک تعمیرکار خودرو گفته بودم بیاید و ون را آماده کرده بود. قرار بود دخترها با ون بروند شمال. حدود ساعت یک بعدازظهر دخترها راه افتادند و عصر که به شمال رسیدند، مورداستقبال خانوادهای که یکی از اقوام مربیان مرکز است، قرار گرفتند.
سوم فروردین
در این سفر شمال خانم فرقدان و همسرشان، خانم افشان که میزبان دخترهاست، آنها را همراهی میکنند. خانم گلستانی هم که با سهتا از دخترها زودتر به شمال رفته بودند، قرار است به آنها اضافه شود.
تعداد بستههایی که امسال برای فرزندان تهیه شده بود، کافی نبود، بههمین خاطر با خانم لطفی صحبت کردم با بقیه فرزندان تماس بگیرد و هماهنگ کند که بیایند و بنهای خانم گیتینژاد را به آنها بدهیم. سوم و چهارم فروردین به انجام این امور سپری شد.
پنجم فروردین
با دخترها در شمال تماس تصویری گرفتم. دخترها پارک رفته بودند و قرار بود عصر به کافه بروند. علاوه بر مهر و گرمی میزبان دخترها، همسایهها هم از حضور آنها بسیار استقبال کرده بودند و با شوروشوق بسیار با دخترها همراه شده بودند.

اردوی شمال دختران «خانه روشنا» در روزهای عید و در بحبوحه جنگ یکی از اتفاقهایی بود که خیالمان را از امنیت آنها راحت کرد
ششم فروردین
دخترها به اقامتگاهی در محمودآباد که از قبل هماهنگ شده بود، رفتند. همکارانی که همراه دخترها هستند، واقعا مثل بچههای خودشان با آنها رفتار کرده بودند و تمام توجهشان این بود که از نظر روحی آسیبی به آنها وارد نشود. حتی تعدادی از دخترها که پیش خانوادهشان بودند، واقعا آرزو داشتند که پیش بچهها باشند.
هفتم فروردین
خانم فرقدان تماس گرفت و شرایط دخترها را تکتک تشریح کرد. امروز با چندتا از مربیهایی که پیش بچهها نیستند، تماس گرفتم و حالشان را پرسیدم. خانم فرقدان از گذشت و ایثار همکارهایی صحبت کرد که آسایش و آرامششان را گذاشتند برای آرامش دخترها. مدام به این فکر میکنم که چطور میشود از این بزرگوارها تقدیر و تشکر کرد. امیدوارم که همه سلامت باشند. این روزهای سخت حتما میگذرد، حتما تمام میشود، ولی باید قدر این انسانهای شریف را بدانیم.
سیزدهم فروردین
دخترها قرار بود دوازدهم برگردند، ولی ظاهراً جاده خیلی شلوغ بود. وقتی با مسئولین اقامتگاه صحبت کرده بودند، گفته بودند مشکلی نیست و میتوانید سیزدهم را هم بمانید. با خانوادهای که دوتا از دخترها در طرح میزبان همراهشان بودند، تماس گرفتم. آنها هم بسیار آرامش داشتند. وقتی درباره ویژگیهای خاص اخلاقی بچهها پرسیدم، بسیار سنجیده صحبت کردند و درباره واکنشهایشان به این ویژگیها برای من گفتند.
این خانم در یک شرکت دارویی کار میکرد و مجبور بود خواهر کوچکتر را هفتهای دو روز که سر کار میرفت، با خودش ببرد و خواهر بزرگتر در خانه پیش دختر خودش میماند ولی از پانزدهم که کارش به روال عادی برمیگشت، نمیتوانست نگهشان دارد و در تدارک هستیم که دخترها را برگردانیم «خانه روشنا».
پانزدهم فروردین
دفتر دچار مشکلات زیادی است. با خانم لطفی سری به دفتر زدیم. گفته میشد شهرداری شیشههای شکسته را تعویض میکند. وقتی به شهرداری رفتم، گفتند این خدمات را فقط به منازل مسکونی میدهند و برای دفاترِ کاری انجام نمیدهند. برگشتم دفتر و با آقای عبدی صحبت کردم و قول داد بیاید شیشهها را عوض کند.
سری به «خانه روشنا» زدم. چون دخترها دیشب حدود 2 رسیده بودند، به خانم فرقدان گفته بودم امروز نیاید. با خانم ابوفاضلی درباره دختری که در روزهای اول همراهشان بود، درباره آرامش او در بمبارانها صحبت کردم.
شانزدهم فروردین
یکی از خیرینی که در روزهای جنگ هم همراهمان بود، تماس گرفتند و گفتند در خراسان جنونی یک مرکز نگهداری بهتازگی افتتاح شده و امکانات کمی دارند، اخیراً تعدادی پذیرش داشتند و برای تجهیز مرکز به اثاثیه نیاز داشتند. با خانم لطفی به «خانه روشنا» رفتیم و وسایلی که داشتیم، دستهبندی کردیم تا برای حملشان به خراسان جنونی آماده باشند. برنامههای دفتر را با هم بررسی کردیم تا کارها به روال عادی برگردد. قرار شد پردههای دفتر و مرکز را بشوییم، و برای هر دو محل نیروی خدماتی بیاید تا گردوخاکها را تمیز کند و دفتر برای کار در سال جدید حاضر شود.
نوزدهم فروردین
وسایلی که برای مرکز نگهداری در خراسان جنونی آماده شده بود، ابتدا از دفتر روشنا و سپس در «خانه روشنا» بار کامیون شد- ظروف، کمد، اجاقگاز، ماشین لباسشویی و یکسری وسایل چینی. وسایلی که برای این مرکز ارسال شد، حدود 600میلیون اثاثیه و وسیله بود.
برای حقوق دخترهای کارگاه پوشاک با آقای حسینی صحبت کردم و برای کارشان در سال جدید برنامهریزی کردیم.
بیستم فروردین
پنجشنبه، با خدماتی هماهنگ کردم، برای نظافت دفتر بیایند. دفتر خیلی بههمریخته و کثیف بود. حتی، چون شیشهها شکسته بودند، روی یکسری وسایل دوده گرفته بود. با سهنفر نیروی خدماتی هماهنگ کردم که روز جمعه بیایند. خانم لطفی با آقای عبدی صحبت کرد. برای شیشهها پنجروزه منتظریم و هنوز در نوبتیم. قرار شد فردا صبح، جمعه شیشهها را بیاورند و نصب کنند.
خانم لطفی با تعدادی از فرزندان که بسته نگرفته بودند، تماس گرفت و قرار شد بیایند و بن کالای ارزاقشان را بگیرند.
بیستویکم فروردین
امروز سهتا نظافتچی آمدند. آقای فلاح هم از صبح آمده بود. آقای عبدی شیشهبر آورده بود و مشغول نصب بودند. اطراف دفتر تمام مغازهها بسته بودند و رفتم برای ناهار خرید کردم. مواد شوینده هم لازم داشتیم. گاز ساختمان قطع بود. با آقای مقدم تماس گرفتم و گفتند برای احتیاط شیر اصلی را قطع کردهاند و از کجا باز کنیم.
همه از صبح تا نزدیک 6 عصر مشغول بودیم و دفتر حسابی تمیز شد. خوشحالم فردا که روز اول کاری است و همکارها میآیند، دفتر تمیز و آماده است.
بیستودو فروردین
اولین روز حضور همکارها در دفتر بود. خداراشکر، همه سلامت بودند و به دفتر آمدند. خوشحال بودم که همه را میبینم و دوباره کنار هم بودیم. یکی از فرزندان آمده بود و درباره مشکلاتش صحبت کردیم. دوتا دیگر از فرزندان هم که با داییشان سر مسئله ارثیه مادرشان مشکل داشتند، آمدند و مشکلشان را مطرح کردند.
دفتر خیلی فعال شده بود. خانم شیرلقب که امور مربوط به فرایندها را آماده میکند، از اول وقت آمدند و کارشان را شروع کردند. احساس خوبی دارم که همهچیز در دفتر دوباره به روال عادی برگشته و امیدوارم همه نیروها با خلوص نیتی که دارند، همچنان به فعالیتشان ادامه دهند.
بیستوسه فروردین
تمام بیمهها، مثل بیمه مسئولیت و آتشنشانی و… به دفتر ارسال شد. کمی اشکال داشت که خانم لطفی برطرفشان کردند و دوباره به بیمه ارجاع دادیم. با آقای قبلهای جلسهای گذاشتیم برای مناسبتهای فروردین که مهمترینش روز دختر بود که برای دخترهای روشنا و «خانه روشنا» چهکار کنیم. بحث دیگری که با روابطعمومی مطرح شد، این بود که به چه شکلی از همکارانی که با دخترهای «خانه روشنا» همراهی کرده بودند، تقدیر و تشکر کنیم. امیدوارم بتوانیم از زحماتی که کشیدهاند، بهنحو احسن تقدیر و تشکر کنیم.
بیستوچهار فروردین
با خانم فرقدان، ابوفاضلی و آقای قبلهای درباره نحوه برگزاری روز دختر در «خانه روشنا» جلسه داشتیم. ایدهای که خانم فرقدان مطرح کرد این بود که با دخترهایی که ازنظر اخلاقی و رفتاری امتیاز ویژهای دارند، در این روز معرفی شوند.
پس از آن، جلسه بعدی در «خانه روشنا» با دوتا از خیرینی بودند که پیشتر برای دفتر مشهد صحبتهایی با هم کرده بودیم. در این جلسه قرار شد خیرینی را برای دفتر مشهد معرفی کنند که مشهدی هم باشند. آنها میخواستند فردا به مشهد بروند؛ درباره فرزندان و خدمات روشنای امید به آنها توضیحاتی داده شد. خانم شجاعی، مدیر نمایندگی مشهد، قرار شد آماری از نیازهای فرزندان مشهد را آماده کنند که برای جلسهشان با خیرین مشهدی ارائه کنند.
با آقای درمان درباره یکی از دخترها که ازدواج کرده بود، و قولهایی برای کمک داده بودند، صحبت کردم و قرار شد تا آخر هفته آینده مبلغ کمکشان را واریز کنند.
بیشتر بخوانید
رها در ۱۸سالگی؛ بازنگری در مسیر دشوار استقلال فرزندان پس از ترک مراقبت
گزارش تصویری دورهمی روز دختر
بیستوهشتم فروردین
جمعه، ساعت پنج عصر جلسه آنلاینی با مشهد درباره جلسه با خیرین مشهدی داشتم. با خیری که در «خانه روشنا» جلسه داشتیم، همراه دو خیر دیگر که معرفی کرده بودند و خانم شجاعی جلسه را برگزار کردیم. من گزارش کاملی درباره روشنای امید و فعالیتهایش در این یازدهسال دادم. درباره پروتکلهای توانمندسازی روشنای امید صحبت کردم. خانم شجاعی هم گزارش کار خودش را در مشهد ارائه کرد. خیرین برای کمک به فرزندان، برای وام و مسکن، و درمانشان بسیار استقبال کردند. حتی یکی از خیرین پذیرفت هزینه ماهانه سهتا نیرو را در مشهد بدهد، که این خیلی اتفاق خوبی است. دفتر مشهد روشنای امید را خانم شجاعی تنهایی میگرداند و تمام کارها روی دوش اوست. در مشهد به مددکار و نیروی روابطعمومی نیاز داریم و امیدوارم نمایندگی مشهد خودکفا شود.
بیستونه فروردین
آقای احمدیان به دفتر آمدند. درباره کارگاهها و تقویم آموزشی صحبت کردیم که بتوانیم برای این بخش یک برنامهریزی کامل داشته باشیم. قرار شد درباره این موضوعات و نیازهای فرزندان برای آموزش یک جلسه آنلاین با واحد مددکاری، آموزش و روابطعمومی داشته باشیم.
با خانم لطفی، آقای اسلامیان و قبلهای هم جلسهای داشتیم که قرار شد آقای اسلامیان روی پروتکلهای بحران کار کنند. ما تجربه جنگ دوازدهروزه را داشتیم و در این جنگ، نیروهایمان بهخوبی توانستند اوضاع را مدیریت کنند و از پس کارها بربیایند.
علاوه بر این، قرار شد آقای اسلامیان با مربیانی که در این روزها با فرزندان بودند، مصاحبه کنند و از تجربیاتشان از این همراهی بگویند. درباره اشتغال فرزندان هم آقای اسلامیان قرار شد با افرادی مصاحبه کنند که در این زمینه تجربیاتی داشتهاند و با آنها همراه بودهاند. از سوی دیگر، با فرزندانی هم که شغلهای متعددی را تجربه کردهاند، صحبت شود.
درنهایت، برنامه روز دختر را هم که فردا در «خانه روشنا» برگزار میشود، با خانم فرقدان مرور کردیم.
برای شنیدن قسمت چهارم «رادیو روشنا» با عنوان روایت جنگ، اینجا کلیک کنید
انتهای پیام



