از استعفا تا قبولی دکتری؛ روایت مادری که رؤیاهایش را رها نکرد

زندگی، همیشه بعد از هر «رسیدن»، از تو می‌پرسد:
«اگر قرار باشد میان دو دوست‌داشتنی، یکی را انتخاب کنی، کدام را برمی‌گزینی؟»

پانزده سال، عاشقانه کار کردم. دل‌کندن از شغلی که با تاروپود روحت گره خورده، شبیه کندن ریشه از خاک است. اما مهر امسال، دختر کوچکم نخستین روزهای کلاس اول را آغاز خواهد کرد؛ و در روزگاری که جهان هنوز از التهاب جنگ آرام نگرفته و هیچ تضمینی برای فردا نیست، دلم فقط یک پاسخ داشت…

بعضی روزهای کودکی، فقط یک‌بار اتفاق می‌افتند. و من نمی‌خواستم جای خالی‌ام، در خاطرات اولین سال مدرسه‌ دخترم باقی بماند.

پس استعفا دادم…
نه از روی خستگی،
نه از سرِ شکست،
بلکه از سرِ عشق.

تصمیمی سخت برای بودن کنار دخترم

شاید اگر مادرم هنوز بود، تصمیم‌گیری این‌قدر سنگین نمی‌شد. بعضی نبودن‌ها را فقط وقتی می‌فهمی که دلت، میان دو راه، بی‌اختیار دنبال صدای مادرت می‌گردد…
اما خدا، رسم عجیبی دارد؛ هروقت چیزی را از دستت می‌گیرد، دست دیگرش پر از هدیه‌ای است که هنوز ندیده‌ای.

وقتی رؤیاهای قدیمی یکی‌یکی به حقیقت تبدیل شدند

یک سال، تمام جانم را پای رؤیایی گذاشتم که سال‌ها در قلبم نفس می‌کشید. میان امید و خستگی، بارها از نو برخاستم تا سرانجام، نامم در میان پذیرفته‌شدگان دکتری قرار گرفت. همان روزها، اولین کتابم منتشر شد و حالا کتاب دومم نیز در آستانه‌ انتشار است. انگار خدا، یکی‌یکی، آرزوهای سال‌های دورم را به من هدیه می‌کرد.
اما زندگی، درست بعد از هر رسیدن، انتخابی تازه پیش روی آدم می‌گذارد.

از استعفا تا قبولی دکتری؛ روایت مادری که رؤیاهایش را رها نکرد

آغاز فصلی تازه؛ مادری، تحصیل و ساختن یک مسیر جدید

حالا قرار است از مهر، هر دوی ما شاگرد باشیم؛ او، الفبای زندگی را خواهد آموخت و من، فصل تازه‌ای از رؤیاهایم را. قرار است کنار هم بزرگ شویم، کنار هم یاد بگیریم، کنار هم بخندیم و زندگی را، نه با عجله، که با طعمِ حضور زندگی کنیم.
این روزها، آرام‌آرام شغلی تازه برای خودم می‌سازم؛ شغلی که دیوارهای خانه، زندانش نیست، پناهش است. با دخترم درس خواهم خواند، به باشگاه و استخر خواهیم رفت و هرروز، سهم بیشتری از با هم بودن را زندگی خواهیم کرد.
امروز دیگر از دوراهی‌ها نمی‌ترسم.
دوراهی‌ها، گاهی پایان یک مسیر نیستند؛ جایی هستند که خدا، آرام دستت را می‌گیرد و تو را به راهی می‌برد که خودت هرگز جرأت انتخابش را نداشتی.
و من، این روزها، بیش از همیشه، دست خدا را احساس می‌کنم…
گاهی در آرامش بعد از یک تصمیم،
گاهی در لبخند دخترم،
و گاهی در دست مهربانی که درست لحظه‌ تردید، به سویم دراز شد.

گاهی خدا آدم‌ها را سر راهت قرار می‌دهد

خانم یاوری عزیز، برای من، فقط یک دوست نبودند؛ نشانی از لطف خدا بودند. یادم دادند که تغییر، اگرچه شبیه شکافتن پیله است، اما هیچ پروانه‌ای، بدون دل کندن از پیله، به آسمان نمی‌رسد.
شاید زندگی، همین باشد…
اعتماد کنی، دل بسپاری و بگذاری خدا، ادامه‌ داستانت را از آن‌جایی بنویسد که تو، دیگر هیچ واژه‌ای برای نوشتن نداری.

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید!