گزارش مدیرفنی «خانه روشنا» از روزهای جنگ و زندگی دخترها
«روز اول دخترها شوکه بودند ولی با همکاری مربیها، آنها را از اخبار دور کردیم و با ادامه روتینهای روزانه حالشان کمی بهتر شد. روز دوم تصمیم گرفتیم برخی به خانه مربیها و بعضی هم پیش خانواده خودشان بروند. این خبر خوشحالشان کرد و سرگرم جمعکردن وسایل شدند. همه نگران خانوادهشان بودند و آنها که به خانه خودشان نمیرفتند، کمی اضطراب داشتند ولی شرایط را توضیح دادیم و گفتیم اینجا امنیت بیشتری دارند.» این صحبتهای خانم فرقدان از شرایط روحی دخترها در روز اول بود.
مدیریت شرایط
او در ادامه گفت: «تا جایی که امکان داشت اجازه ندادیم این حس به آنها دست بدهد که تنهایند. سپس با بهزیستی تماس گرفتیم و باوجود تغییرات مدام قوانین در این شرایط، تا ظهر طرح میزبان را برای مربیان گرفتیم. در این بین چندتا از دخترها را که قرار بود از تهران خارج شوند، بیمه کردیم.»
حفظ ارتباط و انتقال مشکلات
با گذشت دوهفته از جنگ (23اسفندماه)، خانم فرقدان هرروز با دخترها در ارتباط است و از حال روحیشان جویا میشود. این شرایط اضطراری مشکلات خودش را هم داشته، مثلاً مجبور شدیم یکی از دخترها را جابجا کنیم و یکی دیگر را هم چندساعت پیش خودش در خانه نگه داشت. یکبار برای بردن اقلام به خانه یکی از دخترهای ترخیصی رفته و بهش سر زده. یکشب هم یکی از دخترهای ترخیصی ساعت یک بامداد با او تماس گرفته و گفته میخواستم با یکی حرف بزنم و کمی آرام شوم.
دخترهایی که با مربیان رفتند
دختری که پیش خود خانم فرقدان است، نسبت به جنگ دوازدهروزه بسیار آرامتر است. دوتا از دخترهای جدید «خانه روشنا»، که خواهرند، با خانم جوادی رفتند و کمی شرایط سختی داشتند. سپس با پدرشان در شیرخوارگاه آمنه قرار گذاشته بودند که همراه او بروند، ولی شرایط پدر اصلاً مطلوب نبود. با تصمیم خانم یاوری به طرح میزبان سپرده شدند و حالا خارج از تهران هستند و با تماسهای هرروزه خانم فرقدان، شرایطشان کاملاً مطلوب است.

سفر شبانه به شمال
خانم گلستانی میزبان سهتا از دخترها بود. او از تجربهاش از اینروزها میگوید: «شب اول، همراه همسرم با آنها خطاطی کار کردیم ولی همانشب، نزدیک محل زندگی ما را زدند و بچهها بهشدت ترسیدند.»او درباره تصمیمگیری در این شرایط بحرانی، گفت: «تصمیم گرفتیم شبانه از تهران خارج شویم و آمدیم شمال. تا امروز (هفته دوم جنگ) هنوز به تهران برنگشتیم و اینجا بچهها آرامش دارند. بچهها میگویند خانم به همه بگویید بیایند شمال. ما که واقعاً جا و حالمان خوب است چون سرگرمیمان این است که کنار دریا میرویم و در ساحل پیادهروی میکنیم.»
مدیریت ترس و اضطراب
فاطمه ابوفاضلی، همراه پدر و مادرش میزبان یکی از دخترهاست. اوایل شرایط چندان برای دختر نوجوانمان مشخص نبود. خانم ابوفاضلی از مواجهه این دختر با جنگ گفت: «کمی که گذشت، با صدای انفجارها بهشدت میترسید و من سعی میکردم با درآغوش کشیدنش سپر امنی برایش باشم. شبها برای خواب، به واحدی که در زیرزمین داریم میرویم، چون هم صداها کمتر است و هم اضطرابمان. روزها هم با سرگرمکردن دخترمان، سعی میکنیم اوقات خوبی داشته باشد و آشفته نشود. با هم فیلم میبینیم، بازی میکنیم، در کلاسهای آنلاین شرکت میکنیم، و گاهی هم برای مهمانی به خانه اقوام و خویشاوندانی که نزدیک ما هستند، میرویم.»
آرامش در سفر
دو دختر، پس از گرفتن طرح میزبان همراه خانم افشان به سیسنگان در شمال رفتند. او از محیط آرام دخترها در روزهایی که همراه آنها در سفر بودند، گفت: «در تمام لحظاتی که این دو فرزند کنار ما بودند و از شرایط ناآرام و جو مضطرب جنگ رنج میبردند، سعی کردیم احساس امنیت و فضای آرامی را برایشان فراهم کنیم. در شهرهای اطراف ما خبری از سروصدا نبود و بچهها روز و شبشان را با آرامش و دور از اخبار و انفجارها گذراندند. روزمرگیهای آنها با گذراندن کلاسهای آنلاین و مرور درسهای عقبافتاده و همچنین تماشای فیلم و دورهمیهای کوچک سپری میشد تا به زودی و بهامید خدا، به شرایط عادی برگردیم.»
مواجهه با خواهران
خانم جوادی، دوتا از دخترهای جدید را که خواهر بودند، با خود به خانه برده: «اضطراب بالایی داشتند. بهویژه یکیشان که نگران مادرش بود و میگفت قلبش ناراحت است، و میترسم بمیرد. میخواست با آنها تماس بگیرد. مدام با او حرف میزدم و آرامش کنم، ولی همچنان نگرانی در چشمهایش دیده میشد و حتی هرازگاهی در خلوت گریه میکرد.»او از شرایط خواهر دیگر هم اینگونه گفت: «ازآنجا که ابتدا استرسِ جابجایی داشت، کمی بیقرار بود و رفتارهای پراسترس در او دیده میشد. هربار که صدای بمب و انفجار میشنید، بههم میریخت ولی در عالم کودکی، با کمی سرگرمشدن، میشد آرامش کرد.»

اردوی عیدانه شمال
تصمیم اولیه روشنای امید برای سفر نوروزی شمال روز ششم فروردین بود ولی بهخاطر شرایط تهران و نگرانی بچهها، با یکی از مربیان که زودتر به شمال و به منزل یکی از اقوامشان رفته و دوتا از دخترها را هم همراه خود برده بود، قرار گذاشتیم دوم فروردین عازم سفر شویم و مهمان آنها باشیم. هفتتا از بچهها از تهران با من آمدند. سهنفرشان با خانم گلستانی و دونفر هم با خانم افشان بودند که زودتر به شمال رفته بودند.

یک ونتریپ 20نفره
بردن ون به این سفر، که رانندگیاش را همسرم برعهده گرفت، به ما کمک زیادی کرد چون باتوجه به شرایط جنگی، اگر مثل سفرهای قبلی با ماشین دیگری هماهنگ میکردیم، امکان جابجاییها برای دخترها بهراحتی مهیا نمیشد و تفریحات و سرگرمیهای سیاحتیشان را تقریباً باید حذف میکردیم یا با هزینههای بالایی برایش برنامهریزی جداگانهای میکردیم.
بیشتر بخوانید
اردوی تابستانی فرزندان روشنای امید در مشهد
روایت مدیرعامل روشنای امید از روزهای
روزهای اول سفر
سوم فروردین: یکی از همسایهها بچهها را به شهربازی دعوت کرد. وجود چنین افراد خیری علاوه بر اینکه هزینهها را کاهش داد، باعث شد بچهها حدود چهارساعت تقریباً از تمام امکانات آنجا استفاده کنند و حسابی سرگرم شدند. موقع برگشت هم همگی به بستنیفروشی لیلی رفتیم.
چهارم فروردین: امروز یکی دیگر از همسایهها بچهها را به کافهشان دعوت کرد. توی کافه موسیقی زنده داشتند و دخترها هم حسابی انرژیشان را تخلیه کردند.عصر وقتی برگشتیم خانه، خواهر و برادر خانم افشان مهمان بودند و کلی با بچهها بازی کردند. خانواده من هم که نزدیکی ما بودند، آمدند و شام را همراه ما بودند.
پنجم فروردین: بچهها را بردیم جنگل. دو سه ساعت آنجا به بازی گذشت؛ وسطی و کارتبازی کردند. تابسواری کردند. عصر که به خانه برگشتیم، مشغول نظافت شدند و آماده رفتن به اقامتگاه دوم شدیم که از قبل توسط خانم یاوری هماهنگ شده بود.
ششم فروردین: وقت ناهار بود که وارد اقامتگاه دوم شدیم. اینجا تفریحات خودش را دارد؛ بچهها را بردیم پیست دوچرخهسواری که بلیتش را همسر خانم افشان تهیه کرد. بعدازظهر هم رفتیم جایی بهنام «کافه هنر» که در آن کارهای خلاقانهای مثل درستکردن کوکی یا ویترای دارد.
هفتم فروردین: فکر کردم حالا که ماشین داریم، دخترها را ببریم پاساژگردی. «پاساژ سیمرغ» حدوداً با ماشین چهارپنج دقیقه با ما فاصله دارد. تولد دوتا از دخترها هم بود و هرکسی بسته به وُسعش هدیهای برای آنها خرید.
نهم فروردین: دخترها را به شهربازی اقامتگاه بردیم. برای قدردانی از خانوادهای که چندروز اول مهمانشان بودیم و این روزهای سخت را با بچهها همراهی کرده بودند، به اقامتگاه دوم دعوتشان کردم. با اینحال، اینجا هم تمام هزینه خرید بلیت بازیها را برای بچهها متقبل شدند. انسانهایی که در چنین شرایطی اینقدر همراه هستند، حس بسیار خوبی به ما و بچهها میدهند. با وجود برخی مشکلات، مثل تعداد زیاد دخترها، تمام تلاشمان را میکنیم چالشها را هم مدیریت کنیم تا به بچهها خوش بگذرد و از این روزهای سخت، خاطرهای خوب برایشان بهجا بماند.
دهم فروردین: در طول سفر، مدام به تکالیف عید بچهها و درسهای عقبافتادهشان رسیدگی میشد و طی روز یکی دو ساعت را برنامهریزی کرده بودیم که به درس و مشقشان برسند.تلاش ما این بود که بتوانیم اقامتمان را تمدید کنیم و چندروز بیشتر بمانیم تا دخترها هم تاحد ممکن از شرایط استرسزای جنگ دور باشند. ابتدا میگفتند امکانپذیر نیست ولی با تلاشهای خانم یاوری، روز آخر گفتند اقامتمان تمدید شده و میتوانیم چند روز دیگر هم بمانیم.
یازدهم فروردین: یکی از اتفاقات خوب سفر امسال، وجود ون بود که پیش از سفر آمادهاش کرده بودیم. اتفاق خوب بعدی، همراهی خیرین عزیزی مثل اقوام خانم افشان بودند که نهتنها در جنگ دوازدهروزه ما را همراهی کردند، اینبار هم چهارروز میزبان دخترهای «خانه روشنا» بودند و با گرمی پذیرای آنها شدند.


پایان سفر نوروزی
علاوه بر دو مربی که در این سفر با ما بودند، باید بگویم مربیهایی هم که به این سفر نیامدند، مدام با ما تماس میگرفتند و خیالمان را از بودنشان کنار ما و دخترها در این شرایط سخت راحت میکردند. خانم خوشقد، خانم جوادی و خانم مرادی در این روزها چندینبار با من تماس گرفتند و اعلام میکردند که هروقت به حضورشان نیاز بود، کافی است فقط به آنها بگوییم.واقعا لازم میدانم بگویم و تکرار کنم روشنای امید تیمی از پرسنل، داوطلبین و خیرینی است که بینظیرند، یعنی هرکس هرکاری از دستش برآمده، انجام داده و حاصلش شد این سفر و احساس آرامش دخترها در این شرایط جنگی. در این روزها، همهچیز سر جای خودش بود و هیچچیز از قاعده و قانونش خارج نشد. امیدواریم اینروزها به خیر و خوشی بگذرد و ما قدردان این محبتهای بیدریغ باشیم.
انتهای پیام



